مي گن وقتي چنگيز به ايران حمله كرد و همه آباديها رو خراب ، به يه شهري رسيد كه مردم اونجا نجات خودشون رو در مجيزگويي و بادمجون دور قاب چيني مي ديدن ، بعد از رسيدن چنگيز ، با كمال ميل اون رو به عنوان حاكم خودشون پذيرفتن و هداياي ويژه اي تقديمش كردن . چند روز بعد كه چنگيز توي اون شهرحالشو برد ،  رئيس اصناف مختلف شهر و چند نفر از احمقهاي شهر رو صدا كرد و رئيس صنف حمومي ها رو كرد رئيس صنف قصابها ، همينطور جابجايي كرد و به جاي بعضي هاشون هم آدماي احمق رو سر كار گذاشت و از اون شهر رفت . همراهاي چنگيز ازش پرسيدن تو هر شهري كه مي رفتي عده اي رو ميكشتي و شهر خراب مي كردي و از اونجا مي رفتي ، اينجا چرا اينكار و نكردي ؟ چنگيز جواب داد توي اون شهرها عده اي به كوه و بيابون فرار مي كردن و بعد از رفتن ما برمي گشتن و شهر و دوباره آباد مي كردن ولي اينجا رو يه جوري خراب كردم كه ديگه آباد نشه

حالا حكايت ماست ، خدا كنه اينا كه تو اين دولت سر كارن ، يه جوري اين مملكت رو خراب نكنن كه ديگه نشه آبادش كرد