( اين نوشته از من نيست ، از ايميل دريافت كردم و متاسفانه نام نويسنده را به همراه نداشت )
پيرمرد صبح زود از خانه خارج شد . تو راه با ماشيني تصادف كرد و آسيب ديد . عابران او را به درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهاي او را پانسمان كردند و بعد به او گفتند : بايد از بدنت عكسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جائي از بدنت نشكسته باشه . پيرمرد غمگين شد و گفت عجله داره و نيازي به عكسبرداري نيست . پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند . گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا مي روم و با هم صبحانه مي خوريم . نمي خواهم دير شود . پرستاري به او گفت : خودم به او خبر مي دهم . پيرمرد با اندوه گفت او آلزايمر دارد . چيزي متوجه نمي شود . حتي من را هم نمي شناسد . پرستار با حيرت گفت وقتي حتي نمي داند شما كي هستيد چرا هر روز پيش او مي رويد ؟ پيرمرد با صدائي گرفته به آرامي گفت : اما من كه مي دانم او كيست …
July 19, 2008